|
ا ز زنـدگـانـیم گلـــه دارد جــــوانیــــــم شـــــهریار
عمریست تا من در طلب هر روز گامی
می زنم دست شفاعت هر زمان در نیک نامی می
زنم بی ماه مهر افروز خود تا بگذرانم
روز خود دامی به راهی می نهم مرغی به
دامی می زنم تا به که یابم آگهی از سایه سرو
سهی گلبانگ عشق از هر طرف بر خوش
خرامی میزنم حافظ
در سردی یک غروب, دل تنها شد
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند این شب ها ببین اندام تنهاییم را
دیشب برای خودم چقدرعاشقانه گریستم دلتنگ، مثل همیشه در سکوت خانه گریستم تندیس بغض دلم شکست، زخم های تنم شکفت از بس مبهم و بی نشان در این کرانه گریستم دیشب شبیه کسی، میان آن دقایق آخرین از کوچه های غریب تا مسیر خانه گریستم در چارچوب دلم، ببین چگونه قاب شکسته را با یاد چشم تو، تکه تکه، بی بهانه... گریستم
آدمـک آخــر دنـیاست، بخنـد آدمک مرگ همین جاست، بخند دست خطی که تو را عاشق کرد، شــوحی کاغـذی مـاست، بخنــد آدمــک خر نـشوی گــریه کنی، کـل دنیا یه سـراب است، بخنـد...
شاید برای آخرین بار... رسم دنیا رسم مرگ وفاست هرگز نخواهم یافت کیمیایی به نام وفـــا یادش زیبا... دیر آمد و چه زود رفت، شیرین بود و رفتنش چه تلخ تا بود قلبی مملو از آرامش حال که رفت دلی آکنده از آتش او عشق بود و قاتلش معشوق و این میان... قربانی گشت، عاشق... آلت قتل دروغ بود و خیانت، همدستش شیطان و هوس کاش این فاجعه غیر عمد بود، کاش شهادت معشوق را دادگاه دل باور داشت، هنوز خون زخم دل عشق بر قلب ساده ی من نقش بسته چه دردناک بود آن لحظه که پرپر شدنش را ملاحظه کردم، و تنها... گریستم و اکنون طوفانی از غم، نخل سوخته ای از وفا، دریای خشکیده ای از عشق، و تنها بوته ای از باور در قلبم باقی ماند... جز اشک دل بارانی نیست... دریغا، که تمام اینها فقط و فقط با درخشش خورشید حقیقت به قلبم پای نهاد و افسوس، که همیشه حقیقت تلخ است... زمستانی سرد، شروع تابستانی سوزناک... زمستانی پر از شک گذشت، تا تابستانی مملو از یقیــن... زمستانی دروغین اما شاد، و اینک تابستان تلخ حقیقت... و حال من ماندم و حسرتی از گذشته، من ماندم و قلبی پاره پاره، من ماندم و آرزوهایی محال، وحال من ماندم و ... انتظار مرگ ... هرگز نخواهم بخشید
رفتی ...!!!؟ من از قصه زندگي ام نمي ترسم
|
About![]()
............ به نام ...............
Home
|